تبليغاتX
اكنكار--- سفر روح --- شبدا

اكنكار--- سفر روح --- شبدا

تنها ( آن) هستي دارد.

 

بنام مقام متعال

در زمان وصل اسراري حياتي به چلا ابلاغ مي شود كه روند رشد و استهلاك كارماي او را تسهيل مي كند . بر تر ين و كامل ترين دستورات براي انجام دادن تمرين هاي معنوي اك ، ] در اين زمان [ ارائه مي شوند . اين تمهيد چلا را در گشودن بينايي و شنوايي دروني ياري مي دهد و به اين واسطه پيشرفتي جاودانه به سوي سوگماد آغاز مي گردد .

شــر يــعت - كي - ســو گـماد ( كـتـا ب او ل)

خانمي از اهالي استراليا مايل بود از چگونگي اولين وصل خود مطلع شود . وقتي كه براي دريافت وصل آماده شد ، خانمي كه از واصلين حلقه هاي بالاتر بود ، در رويا به نزد او آمد و گفت ، بيا به نزد استاد برويم . چلا و زن واصل با هم به سوي يكي از مناطق طبقه اثيري به را افتادند . در حال قدم زدن با هم صحبت مي كردند . به زودي استاد در كالبد نوراني ظاهر شد و وصل اول را به او عطا كرد . پس از يك سال ،‌ اين خانم آمادة دريافت و صل حلقة دوم بود . اين وصل به طور همزمان در درون و بيرون داده مي شود و در اين نقطه با روح القدس ارتباطي تمام و كمال برقرار مي گردد . همين طوري كه دو نفري مشغول گفتگو بودند ، چلا متوجه شد كه واصل او را به سوي منطقه اي ساحلي مي برد . اين منظره برايش بسيار آشنا بود .

وي به ياد آورد كه از زمان كودكي بارها و بارها اين منظره را در خواب ديده است . با خود گفت ، اين واقعيت دارد يا زائيدة تصورات خودم است . ناگهان كاملا نسبت به محيط هوشيار شد . سپس استاد اك ،‌ربازار تارز نيز در ساحل به آنان ملحق شد . پيش رويشان ، روي شن هاي ساحل نيمكتي بود كه ميوة زيادي رويش گذاشته بودند . ما ها نتـا ، استاد درون كه در انتظار آنان بود و پياله اي مزين به جواهرات قيمتي در دست داشت ، به چلا گفت ، اين آب حيات است ، بگير و بنوش .

آب حيات در واقع همان اك يا نور و صوت الهي است و كسـي كه از آن بنوشد ديگر همچون گذشته نخواهد بود . اين از زمره اتفاقاتي است كه در خلال وصل اول اك رخ مي دهند . همان طور كه خود خواهيد ديد ، اك طر يق عشق است . وقتي كه اين رابطه بين روح فردي و روح الهي برقرار گردد ، بهترين فرصت ها براي برخورداري از يك زندگي پر ثمر به دست مي آيد .

اك جوهرة سوگماد ( خداوند ) است كه از خالق به سوي جهان هاي تحتاني جاري مي شود و سپس به سوي مبدا خود باز مي گردد و در اين روند تمام هستي را استحكام مي بخشد . در طي قرون و اعصار اسامي مختلفي به اك داده اند ، روح القدس ، روح مقدس ، لو گو س ، كلمه ، روح الهي ، بني و ودان ، تعدادي از اين اسامي هستند . بسياري از مذاهب از جهاتي با اك در ارتباطند . روح الهي جريان مسموع حيات نيز خوانده مي شود ، زيرا مي توان آن را در قالب صوت شنيد . آگاهي از اين صوت ، وجه تمايز اكنكـار از ساير تفكرات الهي است . هنگامي كه روح آماده شود ، ماهانتـا آن را به اين جريان وصل مي كند . اين وصل به روح فرصت مي دهد تا با سرعت دلخواه خود به سوي خداوند سفر كند .

هر كسي كه در روند پيشرفت معنوي خود ،‌شايستگي وصل هاي بعدي را كسب مي كند . هر حلقة وصل ، پيوند عاشقانة موجود بين انسان و خدا را مستحكم تر مي سازد . ذ هن فاقد فدرت كافي براي ادراك جهان هايي است كه فراسوي طبقة روح واقع هستند و اين توانايي ، درك بهشت هاي الهي و رابطة وصل با آنها را براي ما محدود مي كند . از بعد فيزيكي ما مي توانيم چهارده حلقة‌وصل را شناسايي كنيم . با وجود اين ، هميشه در اكنكـار چيزي موسوم به عنصر اضافي وجود دارد . منظور اين است كه براي كيهـان هاي معـنوي پاياني متصور نيست . جهان هاي الهي مكان هايي محدود به مرز نيسـتـند .

هر يك از ما با سطح آگاهي متفاوتي وارد اكنكـار مي شويم  . برخي افراد در زندگي هاي قبلي با تعاليم اك آشنا شده اند و به همين دليل به سرعت پيشرفت مي كنند . براي عده اي هم شايد اين نخستين تماس با آموزش هاي اك و نور و صوت باشد . اين گروه احتمالا پيشرفت معنوي با روند آهسته را آرامش بخش تر مي دانند . پس از نخستين وصل كه در رويا اعـطا مي شود ، وصل هاي اك به دو شكل دروني و بيروني يا فيزيكي و معنوي داده مي شوند . استاد حق در قيد حيات ، شخصا اجازة هر وصل را صادر مي كند . سپس دعوت نامه اي براي دريافت وصل به دست چلا مي رسد. در مرحله بعدي ، چلا با يكي از واصلين حلقه هاي بالاتر اك ، قرار ملاقاتي مي گذارد.

مراسم وصل كمتر از يك ساعت طول مي كشد و طي آن برخي تعليمات ارائه شده و فرد به مراقبه مي نشيند . در برخي از وصل ها ، ذكر معنوي تازه اي داده مي شود كه به هنگام تمرين هاي معنوي زمزمه مي گردد .هر كسي با روند متفاوتي پيشرفت مي كند . معمولا بين وصل هاي اك چند سال فاصله مي افتد . علت اين فاصله اطمينان يافتن از استحكام ريشه هاي معنوي در هر مرتبه است . ممكن است بعضي افراد وصل خود را شش ماه پس از دريافت دعوت نامة بيروني از استاد دريافت كنند يا شايد حتي برخي از افراد تا ماه ها پس از دريافت به اهميت آن پي نبرند . هر حلقة وصل با يكي از طبقات در انطباق است . وصل حلقة دوم در ارتباط با طبقة اثيري ، سوم علي ، چهارم ذهني ،‌و به همين ترتيب الي آخر . وصل حلقة پنجم اهميت خاصي دارد ، چون با طبقة روح در انطباق است . اين وصل و اين طبقه ،‌آغاز جهان هاي معنوي واقع در فراسوي زمان و مكان است . در طبقة پنجم قوانين معمول كارما و تناسخ ديگر اعتباري ندارد .

 عليرغم هر جايگاه مسلما اتصال به حلقة پنجم در اكنكــار تعادل و ادراك معنوي را تضمين نمي كند . آگاهي همواره بايد لحظه به لحظه كسب گردد .معنوي كه فرد احراز كرده باشد ، هميشه اين امكان وجود دارد كه او دچار سر در گمي و پسروي معنوي شود و در نتيجه به ناچار مسيري را كه پيموده است از ابتدا آغاز كند. هر چه به جهان هاي برتر مي رويم،‌راه باريك تر مي شود ، و هر چه آزادي معنوي بيشتري كسب مي كنيم ،‌ مسئو ليتمان بيشتر تعميم مي يابد.

وصل هاي اك مي توانند در زندگي معنوي ما تا ثير مثبتي بر جاي گذارند . اگر به عنوان واصل حلقة دوم با قوانين و اصول منطقة اثيري آشنا شويم ،‌ممكن است تصور كنيم كه اين قوانين در همه جا به طور يكسان عمل مي كنند ، ولي بسياري از افرادي كه وصل حلقة سوم را دريافت مي كنند ، از تفاوت قوانين حاكم بر طبقة علي نسبت به طبقات قبلي كاملا شگفت زده مي شوند . در اينجا بايد قوانين جديد را بياموزند . اين روند بخشي از رشد معنوي ماست .

تنها ما ها نتــا ، استاد حق در قيد حيات قادر است به وسيلة وصل ، روح را به اك اتصا ل دهد . وصل بيروني ساده و آسان است . درست مانند ساير تجر بيات در اكنكــار ، واقعة اصلي در درون رخ مي دهد . وصل ظاهري نشانه اي فيزيكي از يك حادثة معنو ي دروني است و همين حادثة دروني است كه تمام تغييرات را موجب مي گردد .در اكنكــار واصلين حلقة پنج به بالا ، در زمرة مقامات معنـوي محسوب مي گردند و آموزگاران كلاس هاي اك بايد حداقل وصل دوم را دريافت كرده باشند . اما هيچيك از اين جنبه ها نبايد سبب شوند كه چلا خود ر ا با ديگران مقايسه كند يا در جامعه به تناسب وصل خود از موقعيت خاصي برخوردار شود . وصل هاي اك شخصي و مقدس هستند .

استاد حق در قيد حيات تنها كسي است كه مي تواند وصل را به چلا اهدا كند . نخستين وصل معمولا در خلال سال اول ورود به اكنكار داده مي شود كه وصلي دروني است . جوينده گاهي اين وصـل را به ياد مي آورد و گاهي چنین نيست . اين وصل ممكن است در رويا يا به هنگام انجام دادن تمرينات معنوي داده شود . هيچ گونه مراسم ظاهري خاصي براي وصل اول وجود ندارد . هر كسي صرف نظر از درجة ظاهري وصل خود ، در خور مقامات معنوي است و هر وصل دعوت نامه اي از سوي استاد است كه ما را به برداشتن گام بعدي در راه سر منزل الهي فرا مي خواند 

برکت باشد 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 14:57  توسط شبدا  | 

« گيا هان شفا دهندگان سحر آ ميز »

 هزاران سال متمادي ، اسا تيد اك از گياهان جهت بهبود شرايط جسمي و روحي مريدان استفاده مي كردند . هر استاد اك از اين گفتار باستاني اكنكار پيروي مي نمايد كه « انساني باجسم سالم ، بسيار بهتر از انساني با جسم دردمند ومضطرب در شناخت خداوند تلا ش مي نمايد . »
پس از ساليان دراز و آ زمايشات
گوناگون اثبات شده است كه عناصر شيميائي تركيب شده در بدن ما ، در ريشه ، ساقه ، گل وميوه گياهان يافت مي شود . هدف فرد در زندگي بايد بدست آ وردن سلامتي روحي از طريق گياهان با شد . استفاده از خوراكيهاي مناسب وگياهان به ما كمك مي كند تا به توانائي هاي نهفتة روحي خود پي ببريم . سي نوع مادة معنوي وجود دارد كه در سلامتي ما تأ ثير بسزائي دارند . همچنين براي عملكرد صحيح به مواد ديگري ازجمله ويتامينها ، پروتئين ها ، آمينها ،آنزيمها وساير عناصر ضروري ، بدن نياز دارد .آنزيمها با فعاليت غدد به هضم غذا كمك مي كنند. هر ميزان كه سن بالاتر مي رود از مقدار آ نزيمهاي بدن كاسته شده ودر نهايت منجر به مرگ مي شود . در اين جاست كه پي به حقيقت طول عمراستادان اك مي بريم . آ نها مي دانند كه چگونه آ‌نزيمهاي بدنشان را نگهداري كنند . گياهخواران براساس يك انگيزة مذهبي يا مكتبي ، خوردن گوشت را تحريم مي كنند . چلاهاي اك پس از متبحر گشتن در سفرهاي روحي خود و ورود به منطقة روح متوجه مي شوندكه هيچ چيزدر ست ياغلط ، زشت ويا زيبائي وجود ندارد . فقط يك حقيقت مطلق وجود دارد. در هر حال اين يك اصل پذيرفته شده است كه كم خوردن گوشت حيوانات باعث بوجود آ‌مدن احساس آ رامش در انسان مي شود . تكامل حقيقي ، فقط در روشن بيني ذهن و تحول روح در جهت رشد معنوي امكان پذيراست . زيرا تنها عامل رستگار ي بشر روح است .
استاد در قيد حيات اك ،
پيوسته در تلاش است تا دانش خود را در مورد همه چيز مانند تغذيه ، سلامتي ، خوراكيها افزايش دهد تا انسان را در سفر به جانب خداوند يار ي دهد . بدن براي سلامتي ولذت بردن از زندگي به اشكال مختلف مواد معدني نياز دارد . كساني كه اين نيازها را درك مي كنند وتأ‌ثيرات مواد معدني بر بدن را مي شناسند براستي از بركت يافتگان هستند و مي توانند بدون سوزاندن كارماي زياد ، به زندگي جاويدان ووتحولات معنوي دست يابند .

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 14:49  توسط شبدا 

 بنام مقام متعال

پيش از اينكه اين جهان را ترك كنيد، زحمت آموختن دكترين اسراري اك را به خود بدهيد، كه همانا قانون عشق است و مي‌تواند شما را مستقيما به سوي خداوند هدايت كند.

قانون عشق، آنچه را كه براي معنوي و بلوغ شما ضرورت دارد، همراه مي‌آورد.

بنابراين، اگر عشق مي‌خواهيد، سعي در درك اين مطلب داشته باشيد كه تنها راه بدست آوردن عشق، بخشودن عشق است، هرچقدر بيشتر ببخشيد، بيشتر دريافت مي‌كنيد. و تنها راهي كه مي‌توانيد عشق ببخشاييد اين است كه خود را از عشق سرشار سازيد تا جايي كه به مغناطيس عشق مبدل گرديد.

به طور ساده مكانيسم هاي عشق به صورت زير است:

افكار مجراي عواطف هستند و توسط قانون ارتعاشات منتقل مي‌گردند، همانگونه كه نور يا الكتريسيته انتقال مي‌يابد. آنچه كه موجب حيات افكار مي‌شوند عواطفي هستند كه از طريق قانون عشق منتقل مي‌شوند، كه توسط قانون رشد شكل گرفته و متجلي مي‌گردند در واقع محصولي از روح است بنابراين ذاتاً مقدس، خلاق و معنوي مي‌باشد.

از آنجا كه ما مي‌دانيم قادر نيستيم همه را به يك نسبت دوست بداريم، پس مي‌توانيم معدودي را به گرمي دوست داشته ولي بنابر اين قانون، عشقي غير شخصي نثار همگان سازيم.

راههاي زيادي هستند كه ما مي‌توانيم توسط آنها به سوي خداوند برويم. خداوند راهها و مقاصد مختلفي را براي ما مستقر ساخته‌است، به گونه‌اي كه براي همه ، مسيري وجود دارد، حتي براي ملحدان. شايد به نظر مي‌رسد اين مطلب يك پارادوكس خنده‌دار باشد ولي واقعيت دارد. يك ملحد مي‌تواند خيلي بيش از يك نفر كه مسيحي متولد شده و انجيل را هميشه به همراه دارد، به خداوند نزديك‌تر باشد، زيرا او مي‌تواند ادراك بهتري از قانون عشق داشته باشد.

هركسي كه انتظار دريافت عشق دارد بايد ابتدا در جستجوي بخشودن عشق باشد، تحت هر شرايطي بايد بتواند عشق ببخشد، حتي اگر مورد تحقير، بدرفتاري و سختي‌هاي بي مورد اين جهان قرار بگيرد.

شما فقط بايد كساني را كه در انعكاس عشق شما صادق خواهند بود، براي بخشودن عشقتان انتخاب كنيد. كساني كه از شما به منظور خود خواهانه استفاده نخواهند كرد. در واقع اين مفهوم كاربرد تبعيض در عشق براي يارانتان مي‌باشد.

ذهنيت گرايي قادر به تغيير موقعيت هاست، زيرا بخشي از ذهن مطلق وبخشي ازآن هم مانند نيروي اك مي باشد. اين نيز (مانند هرچيز ديگري) توسط قانون خداوند فرمانروايي مي شود كه همانا قانون عشق و قدرت خداوند در آفرينش مي باشد كه به طورطبيعي با اشيا خود ارتباط برقرار مي كند، وآنها را متجلي مي سازد.

ما كل نيرانجان* را به خاطر مشكلات خود سرزنش مي‌كنيم، كه اين البته اساساً فطرت ماست. به بيان ديگر، كل* عذر موجه ماست. ولي صادقانه‌تر اين است كه كل نيرانجان پادشاهان جهان منفي را به عنوان حاصل آفرينش خودمان بنگريم، آنكه هيچ حيات و انرژي ندارد. مگر زماني كه بدان ببخشيم. در واقع من دقيقاً به آن شخصي اشاره مي‌كنم، كه غالباً خودمان هستيم و دائماً اين انرژي را به سوي ديگران پرتاب مي‌كنيم. ما مسئول تمامي تشنّجاتي هستيم كه بواسطه خشم ما در ديگران ايجاد مي‌شود، و همچنين تمامي تشنّجاتي كه آنها به نوبه خود به ديگران منتقل مي‌كنند. شما هر چقدر به عنوان يك واصل وارد مراتب بالاتري مي‌شويد مسئوليتتان عظيم‌تر مي‌گردد، قانون عشق بسيار كامل‌تر مي‌شود.

البته قانوني والاتر وجود دارد و آن هم قانون عشق است. اين همان قانون روح نور و صوت خداوند است شما مي‌توانيد اين قانون را وارد زندگي خودتان سازيد و هرگاه چنين عمل كرديد، هيچ كس نمي‌تواند آن را از شما بگيرد و يا بگويد چه چيزي براي شما درست يا غلط است، شما بواسطه تجربه مستقيم نور و صوت الهي، خودتان خواهيد دانست

شما متوجه خواهيد شد، كه جذبة معنوي همه را لمس نمي‌كند، ولي هر آنكس را كه لمس كند، او آگاهي‌اش سرشار از عشق و تماميت وجودش خواهد شد. عشق، خداوند است و عشق، عمل خداوند است.

خاطرات، ترديد‌ها و ترس‌ها هرگاه از دريچه عشق ديده شوند، بسيار دور هستند. عشق در درون خودش آن قدر كامل و بدور از منطق است كه هيچ چيز ديگري اهميت ندارد . مرگ فقط يك حادثه كوچك است. شكنجه‌ها و رنج‌ها مي‌تواند آنقدر ادامه يابد تا فرد بميرد ولي اهميتي ندارد. در آخر، اين تقلا‌ها از بيهودگي مي‌ميرند. درست مانند سال‌هايي كه هرگز بر نمي‌گردند، ولي عشق جاودانه است. رنج و گذشته هيچ چيز نيستند مگر نوچه‌هاي عشق يا محل بذر و رشد و نمو آن، كه چنين ضرورت هاي بيهوده‌اي خيالاتي ظاهراً واقعي را در آن رها مي‌سازند، مانند لرزش آرامش بخش دست خداوند بر روي شانه فرد.

دانايي مي‌تواند چيز‌هاي زيادي را به همراه آورد زيرا دانايي حاصل گسترش ذهن است ولي آگاهي قلب عشق به ارمغان مي‌آورد و عشق همه چيز.

برکت باشد

     * اهریمن-نماد نیروهای شیطانی= کل نیرانجان 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:0  توسط شبدا  | 

 

استاد حق در قید حیات همواره پیام آور نور و عشق در جهان است تا تمام انسانها از آن بهره مند شوند . این بهره مندی نه تنها شامل پیروان اوست، بلکه سراسر عالم را نیز در بر می گیرد . تمام پیروان او باید به آتش عشقش در افتند.این عشق در درون هر کس همچون شراره ای به پا می شود و پس از مدتی تمامی وجود او را می سوزاند، تا جایی که جز عشق نمی ماند که عشق همانا زندگی و زندگی همانا خداست.این است آتش مقدس.                                                                                               

                          (( شریعت کی سوگماد، کتاب اول))  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:2  توسط شبدا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 8:53  توسط شبدا  | 

حضرت استاد سري پال توييچل
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:40  توسط شبدا 

حضرت استاد سري ربازارتارز
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:36  توسط شبدا 

                                       عشق

 

بادي سرد برگ‌هاي بيد‌هاي مجنون را آشفته مي‌كرد. تكه‌هاي ابر در پهنه‌ي آسمان مسابقه مي‌دادند. ماه همچون قايقي در درياي شب از ساحل تكه‌ابري مي‌گريخت و در لنگرگاه تكه‌اي ديگر پهلو مي‌گرفت و نور نقره‌اي رنگش را بر سطح آب رودخانه و زمين‌هاي حاصلخيزش مي‌پراكند.

جوينده، رخت بر خويش بركشيد و به‌ آن اهل تبت چشم دوخت كه بي‌هدف در طول رودخانه‌اي كه با امواجش نغماتي موزون بر ساحل مي‌نواخت راه مي‌پيمود.

او مي‌گفت، «اي خداوندگار من، چگونه تو را در لطافت شب دوست مي‌دارم، به ماه نظر مي‌اندازم و صورت تو را آنجا در خواب مي‌بينم. تو در معشوق مني، و تو در قلب مني، هرگز از نزدم مرو، هرگز

ربازارتارز گفت، «به من نظر داشته باش، به راهنمايت و از او عشق را طلب كن، من مي‌توانم بتو آرامش و آسودگي روح را عطاء كنم

«پس اي پير من، بمن عشق بورز و مرا آسايش ده

مسافر به آرامي لبخند زد و گفت، « صبر داشته باش پسرم . اگر چه دنيا همه از تو مي‌آويزد تا خويت را بهم آميزد اما صبر داشته باش. آه كه تو خوب مي‌داني كه شادي والاترين چيز در زندگي توست . اما من بتو مي‌گويم كه تمام نزاع‌ها بين تو و دوستان تو حاصل بي‌صبري و ناشكيبايي توست. اگر بردبار باشي، آنگاه زندگي برايت بيشتر آموزش دربردارد.» «اي استاد! با من از عشق بگو

ربازارتارز باز لبخندي زد و گفت، عشق آرزوست و آرزو يك احساس است. بنابراين هرآنگاه كه احساسي عميق بر تو مستولي مي‌شود، تو چيزي را‌ آرزو مي‌كني! عشق در حقيقت مطلق است، اما مفهوم آن در ارتباط با آگاهي فرد تفاوت مي‌كند. هيچ كس شايستگي ندارد كه ادعا كند روح به درجه‌اي از كمال رسيده كه ديگر جاي شگفتگي برايش نمانده باشد.

عشق از مجراي عقيده ظهور نمي‌كند. از مجراي عمل ظاهر مي‌شود. مرجعيت و مقام نمي‌شناسد، بلكه موضوع دريافت است و فعاليت.شرط رشد كردن ايجاب مي‌كند كه تمام وجودت را در راه عشق هر آنچه با روحت سازگار است فدا كني.بالاترين درجه شادي از طريق درك كردن و همكاري آگاهانه با قوانين الهي اكتساب مي‌شود.

اين عشق است كه سر زندگي را براي اذهان ما به ارمغان مي‌آورد و ما را قادر مي‌سازد تا شكوفا شويم.قانون عشق همه‌ي آنچه را كه براي رشد كردن و رسيدن به بلوغ معنوي نياز داري‌ به تو عرضه مي‌كند.

حال اگر آرزوي عشق داري، پس تلاش كن اين را درك كني كه تنها راه كسب عشق از طريق دادن عشق است.هر چه بيشتر بدهي، بيشتر مي‌گيري؛ و تنها راه دادن عشق اين است كه آنقدر خود را از آن پر كني تا از تو لبريز شود و به مغناطيس عشق بدل شوي.

هدف از عشق خدا بالاترين شكل آفرينش است و تو بايد بداني كه عشق فرد نيز براي هميشه در تقلاي نمايان كردن بالاترين شكل خلقت است تا بدان وسيله عالي‌ترين آرايش نظام اكتساب معنوي را براي روح فراهم كند.

اي بشر چشمانت را باز كن، و همواره در جستجوي عشق باش.آنگاه اسرار را مي‌آموزي، همانگونه كه من آموختم؛ فرشتة تابناك خانه حقيقت در خرقه‌اي شكوهمند در مقابلت مي‌ايستد. او اسرار عشق را آنطور بر تو نثار مي‌كند كه هيچ كس قبلاَ نكرده. اما اي فرزند كنجكاوه من، احتياط كن، چون جستجوي فرشتة عشق كاريست بس خطرناك مگر اين كه خودت را از ارادت و خلوص انباشته كرده باشي. او مي‌تواند هم تو را نابينا كند، هم بتو عظمت ببخشد.

اگر قادر باشي عشق را در تماميتش ببيني، همه چيز را خواهي دانست. وگرنه، تا ابد در اين جهان تاريكي و بلا زنجير خواهي شد.هنگامي كه از كنارت مي‌روم اي برگزيده‌ي من، آنگاه كه در تاريكي شب دست مي‌اندازي و من را نمي‌يابي، آنگاه است كه بايد به آن سربلندي‌هائي بيانديشي كه همه مي‌توانست از آن تو باشد، چون من تو را به معناي حقيقي دوست مي‌دارم

اگر چه تو هنوز شايسته نيستي كه پاي مرا بشوئي؛ اما من اهل ديار فروتنانم و در مقابل تو تعظيم مي‌كنم، و پايت را مي‌شويم.

پس بيا عشق بورزيم و آنچه را كه از آن تو است بردار و شادباش. امشب اكنون است، و لحظه اكنون، چون ابديت در همين لحظه فراهم آمده.

بوسه‌اي از پروردگار به نگارستان زندگي نازل مي‌شود. بوسه‌هاي او اغلب خراشي بر جاي نمي‌گذارد مگر بر قلب. اما اگر تو گوشة خرقة او را نبوسي، پس او چگونه بوسه‌هايت را به تو بازگرداند؟ با اطمينان كامل به تو مي‌گويم كه اگر اين چنين نكني مجبور خواهي شد از براي عشق پروردگارت قلب خود را ببلعي و بميري.

« اين عشق است اي‌فرزندم! عشقي كه همه چيز را زيبا مي‌كند. آري! و نَفَس تقدس را به خاكي كه بر آن قدم مي‌گذاري ميدمد. با عشق زندگي پر از شكوه و سربلندي بسوي ابديت غلطان است؛ صداي نغمه‌اي پر عظمت كه قدرت اين را دارد كه قلب شنونده را بر بال‌هاي عقاب‌هاي بلند پرواز اوج دهد، آنجا كه برفراز اين جهان خاكي است

او سخنانش را تمام كرد و بسوي بيد‌هاي لطيف روان شد كه در تاريكي در مقابل باد‌هاي سرد تاب مي‌خوردند. جوينده برخاست و از پي او روان شد.

منبع : بيگانه بر لب رودخانه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:22  توسط شبدا  | 

معماي خدا   The Riddle of God

جوينده و معلمش بر لب رودخانه نزديك درخت كهنسال بلوط ايستاده و به نظارة آب‌هاي قهوه‌اي رنگ و گلي رودخانه اي مشغول بود كه كماكان بسوي دريا روان بود. آفتاب از پشت تپه‌ها در حال طلوع بود و نيزه‌هايي از نور به دامان جنگل‌ها و ساحل رودخانه پرتاب مي‌كرد.

اشك در چشمان جوينده مي‌درخشيد هنگامي كه رو به سوي استاد كرد و درخواست كرد، «اي سرورم، من ميل دارم براي هميشه در كنار تو بمانم. آيا لازم است كه بروم؟ من درمانده و خسته‌ام و به آسايش حضور تو نيازمندم

ربازارتارز يك دستش را روي شانة جوينده گذاشت و بنرمي گفت، «من همواره با تو هستم، تا پايان هستي. تو خود وظيفه‌اي از براي خويش داري كه شانه به شانه معشوق خود مي‌بايد كه در اين دنيا بجا آوري . تو بايد بروي و آن را به انجام برساني . »

او به سخن ادامه داد ، تو بايد كلام خدا را باين جهان حمل كني ، بي‌درنگ و بي‌توقف . هرگز بخود نگراني راه مده ، زيرا كه من همواره در كنار تو هستم (استاد هميشه با شما ست ) و تو را در هر كاري و بهر ترتيبي كه لازم باشد هدايت و مساعدت خواهد كرد .

با تو مي‌گويم كه بايد آنچنان باشي كه عيسي از حواريونش مي‌خواست كه ، « همچون مار هوشيار باش و همچون بره نجيب . » همه چيز بايد از گزند تو در دامان باشد. اما هميشه درون قلبت آن عشقي را محفوظ بداركه خدا براي هر يك از آفريدگانش دارد ، آنگاه هيچ زياني به آنها نمي‌تواند عارض شود. حرمت همنوع خويش و ساير مخلوقات را نگهدار، از صميم قلب . از براي خرد ، فهم و هدايت فقط چشم به خدا داشته باش .

آن است كه در آن هنگام كه دلت خسته ، زخم برداشته و پريشان است همه چيز را به تو عطا مي‌كند .

در راه خدا بار مسئوليتي نيست كه كمرشكن باشد . آنچه را كه {آن} بتو مي‌دهد. فيض و رحمت خدا همواره بر تو مي‌بارد ، درهر لحظه از روز و شب . {آن} تو را همانگونه زير نظر داري كه چوپان گوسفندانش را در تمام ساعات . فعلاَ آموزش‌هاي من براي تو به پايان رسيده‌اند ، و تنها در روح است كه من با تو در تماس بوده و هنگامي كه در اين جهان اداء وظيفه مي‌كني تو را هدايت خواهم كرد.

سخن آخر را براي تو باز مي گويم. اين همه آنچه بود كه براي گفتن بود و تو بايد همواره آنرا در ذهنت حك كني ، تا روزي كه ما دوباره ديدار كنيم؛ ولي هيجان زده مشو آري ما يك سال ديگر در همين نقطه‌اي كه اكنون ايستاده ايم ملاقات خواهيم كرد.

مي‌خواهم معماي خدا را برايت اعلان كنم. اين مهمترين چيزي است كه بايد به انجام برسد. معماي خدا از اينقرار است . بدقت گوش فراده و فهم كن.خدا آن چيزيست كه تو باور داشته باشي. هيچ بشري در خصوص هستي خدا اشتباه نمي‌كند،

و در عين حال هيچ بشري به درستي نمي‌داند شناختش از خدا چيست. هيچ راز و رمزي در باره‌ي خدا وجود ندارد مگر اينكه او آنست كه هر روحي باور دارد كه باشد.

اين معماي خداست ، معهذا همه در ستيزند مجادله در‌بارة بزرگي و عظمت خدا و در باره شناخت خود از {آن}.

با وجود اين هر بشري درباره‌ي شناخت خدا درست مي‌انديشد. اما آيا اين بدان معناست كه يك مست لايعقل و يك واعظ كه از بالاي منبر خطبه ايراد مي‌كند به يك نسبت درست مي‌گويند؟ آري من مي‌گويم كه آن مست همانقدر در راه خدا قدم بر مي‌دارد كه آنكس بالاي منبر خطابه مي‌كند. آه، كه اين تنها در افكار تو قابل توجيه است. هر كس درجاي خود و درتطابق با فهم خود قرار دارد. آري ، پاسخ در اينجاست.

اگر آن مست خدا را درون باده‌اي مي‌جويد و به نظر اين چنين مي‌آيد كه صحبت از هر دو آنها در يك نفس بي حرمتي است، پس بگذار چنين باشد. زيرا من سعي دارم بگويم كه جستجوي شادي در اين طبقه مادي چه در طبقات معنوي، همانا جستجوي خداست. اگر سر منزل مقصود براي آن مست اينجاست كه او مست شود و از خود بي‌خود تا همه را فراموش كند و درون خويش و در شادي بسربرد، پس يك جوينده خدا هم آرزو دارد با آن نشة از خود بي‌خودي دست يابد كه همه را فراموش كند و در وضعيت شعف دروني بسر برد.

پس تفاوت اين دو كجاست؟ بتو مي‌گويم كه هيچ! آري، زيرا آن مست ممكن است به خدا نزديك‌تر باشد از آن جستجوگري كه با شدت افراطي ميلش براي رسيدن به سوگماد، در واقع {آن} را از خويش مي‌راند. از طرف ديگر چه بسا كه آن مست در مستي خويش خود را فراموش مي‌كند و خودخواهي خود را و خويش كاذب خود را و باين ترتيب ممكن است از فيض الهي برخوردار شود و در آني روشنگري نصيبش شود.

تنها دو چيز بايد هم در آن مست و هم در جستجوگر خدا مشترك باشد. هر دو بايد به آنچه مي‌جويند علاقه‌مند باشند، چه خدا باشد، چه منافع خودخواهانه. دوم اينكه هر دو بايد هست خود را روي جستجوي خويش تمركز بدهند، و آنهنگام كه آن را يافتند آنرا باور بدارند.

معمولاَ تنها تفاوت در خلوص خصائص و ايده‌آلها است. اما چه كسي مي‌داند كه ديگر چه در دل دارد مگر اينكه زبانش يا كردارش آنرا فاش كند؟ و اين چگونگي معماي خداست. خدا بر هر آنكس كه نيازمند او باشد نازل مي‌شود، عليرغم اينكه وضعيت منش و آرمان‌هاي او چه باشد.

اين بود معماي خدا! اكنون بدرود و بسوي خانه بشتاب و برو! آن اهل تبت جوينده را در ميان بازوانش در آغوش كشيد و گفت، «من در انتظار ديدن تو هستم؛ در آن هنگام كه شكوفه‌هاي ارديبهشت در كنار اين رودخانة جهه‌ لوم غنچه تازه ببار مي‌آورند

جوينده بازگشت و قدم زنان دور شد، در حاليكه ربازارتارز او را نظاره مي‌كرد و در پشت تپه‌اي از نظر ناپديد شد. آنگاه استاد مشتي برنج برگرفت و بر سطح آب افكند. هنگاميكه ماهيان شروع به نوك زدن به برنج‌ها كردند، او به زير نگاه كرد و اين سخن گفت: «و اين چنين است راه خدا، اي برادر كوچك، پس بگذاريد كه اينچنين باشد. همه چيز در جهان‌هاي او نيكوست؛ با خويش‌هاي كوچك شما، برادران شما و من

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:10  توسط شبدا