تبليغاتX
اكنكار--- سفر روح --- شبدا

اكنكار--- سفر روح --- شبدا

تنها ( آن) هستي دارد.

من می توانم پرواز کنم

خانم اكیستی سالهای زیادی را در رشته پزشكی كار كرده بود. روزی او متوجه شد كه عصر كامپیوتر به او رسیده است و در حال پشت سر گذاشتن اوست. او مهارتهای لازم برای رقابت با نیروی كار امروزی را نداشت. او متوجه شد كه با وجود گذشت چهل سال از ترك مدرسه باید دوباره وارد كلاس درس شود تا تكنولوژی كامپیوتری را یاد بگیرد. او در مورد توانایی اش برای مقابله با این رقابتها و مبارزه طلبی های جدید، سرشار از شك و تردید بود.
تقریباً در همان زمان، او رویایی دید كه در آن گروهی از مردم به او حمله می‌كردند. نكته جالب این بود كه آنها در حالیكه ابزار و وسایل حرفه او را به دست داشتند، او را دنبال می‌كردند، ابزاری مانند چاقوهای جراحی و سوزن سرنگ.
او بسیار ترسیده بود و بنابراین از استاد رویا درخواست كمك كرد، ولی ظاهراً هیچ اتفاقی نیافتاد. ناگهان فكری به ذهنش رسید: من می‌توانم پرواز كنم! در جهانهای درون، چنانچه به دردسر و خطر بیفتم، می‌توانم پرواز كنم. پس آنقدر به بالا پرواز می‌كنم تا آنها نتوانند به من برسند.
و به این ترتیب او پرواز كرد، بالای دستهای جستجوگر آنها و خارج از چنگالشان.
همانطور كه به آرامی‌در آسمان پرواز می‌كرد، زنی با لباس سفید پشت سرش ظاهر شد. او به آن زن گفت: "تو نمی‌توانی به اینجا برسی. تو نمی‌توانی پرواز كنی." زن سفید پوش بلافاصله سقوط كرد و به زمین افتاد.
وقتی كه بیدار شد و در مورد رویایش فكر كرد، متوجه شد كه این در واقع خود او بود كه به خودش حمله می‌كرد و قصد داشت خودش را قطعه قطعه كند. او این كار را با نگرش خود در مورد تواناییهایش در یادگیری چیزی كه به آن نیاز داشت تا مهارتهایش را بالا ببرد، انجام می‌داد. او خود را دست كم می‌گرفت و با این كار به خودش صدمه می‌زد. این اقدام ذهنی مخربی بود كه او پذیرفته بود و این مسئله او را از ساختن زندگی بهتری برای خود باز می‌داشت.
او همچنین متوجه شد كه آن زن سفید پوش نیز خود اوست. هنگامیكه او به آن زن گفت: "تو نمی‌توانی پرواز كنی" در واقع به خودش می‌گفت كه توانایی به دست آوردن چیزهای بالاتری را در زندگی ندارد و چون او قسمتی از خود را متقاعد كرده بود كه این مسئله حقیقت دارد، پس خودش را محكوم به پذیرفتن سطح پپایین‌تری از عملكرد كرده بود كه سرانجام به بن‌بستی در زندگی مادی اش منتهی می‌شد.
پس از این جریان، او بلافاصله در كلاسی ثبت نام كرد و بسیار موفق شد. او متعجب شده بود. ولی درست با برداشتن پله اول، قادر شد تا اعتماد به نفس خود را پرورش دهد؛ او در حال خلق كردن جهانهای خود بود.

برکت باشد


استاد رویا– فصل دوم – استاد رویا (2)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:55  توسط شبدا  | 

طرف دیگر طناب

روزی نویسنده یك مجله توریستی و دخترش می‌خواستند در مورد نوع كاری كه آن روز انجام می‌دهند، تصمیم گیری كنند. از آنجا كه پدر می‌دانست دخترش به بازی بیس‌بال علاقه‌مند است، از او پرسید: "دوست داری بازی رنجرهای تگزاس را تماشا كنی؟"
دختر پاسخ داد: "نه خیلی ممنون پدر"
پدر با تعجب پرسید: "چرا نه؟"
دختر پاسخ داد: "زیرا ترجیح می‌دهم در آنطرف طناب باشم."
پدر در حالی كه به دخترش خیره شده بود سعی كرد منظور او را از این حرف بفهمد. زیرا می‌دانست كه دخترش عاشق بازی بیس‌بال است. پس منظور او از اینكه می‌خواهد در آن طرف طناب باشد چیست؟
آیا این یكی از اصطلاحات جدید جوانان بود؟ تصمیم گرفت از دخترش این مسئله را سؤال كند.
دختر پاسخ داد: "یادتان هست كه پارسال تابستان من و خواهر كوچكترم به تماشای فیلم برداری فیلم دالاس رفتیم؟"
پ
در سر خود را تكان داده و منتظر بقیه داستان شد.
دختر اینگونه ادامه داد كه جهت دور نگهداشتن تماشاچیان از صحنه، طنابی به دور آنجا كشیده بودند و او به همراه تماشاچیان آنطرف طناب ایستاده بود و ناظر رفت و آمدهای سریع كاركنان صحنه بود. آنروز بسیار هوا گرم بود و همه از جمله بازیگران در زیر نورافكن‌ها از شدت گرما عرق می‌ریختند و از آن روز به بعد او تصمیم می‌گیرد كه اگر زمانی حق انتخاب داشته باشد، به جای اینكه ناظر انجام كارهایی باشد، خود مشغول انجام دادن آن كارها باشد. نهایتاً صحبتهای خود را اینگونه جمع بندی كرد: "ترجیح می‌دهم به جای اینكه شاهد بازی بیس بال باشم، مشغول بازی بیس بال باشم"
بدین گونه دختر متوجه دو نیرو در زندگی می‌شود، فعال و منفعل. اگر چه تماشا كردن بسیار لذت بخش است، ولی لذت واقعی شركت كردن در بازی زندگی است. منفعل بودن به نوعی طفره رفتن و تعلل می‌باشد و انسان نیز به سادگی به این مرحله عادت كرده و وابسته به آن می‌شود. قطع وابستگی حاصل از این تعلل بسیار مهم است، زیرا روح را از قید جهان
های پایین رها می‌سازد. سعی من در این است كه بدین وسیله به شما الهامی‌جهت چگونه زیستن و لذت بردن از زندگی بدهم.
درست است كه گاهی گرفتاری
هایی پیش می‌آید، ولی این هم جزو بازی است. شما به عنوان روح، دینی به خود دارید، و آن هم شركت در تجربه‌ی "زندگی كردن" و دریافت غنیترین و كاملترین تجارب است.

برکت باشد


داستانهای ماهانتا – جلد اول – فصل چهارم – هارمونی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:51  توسط شبدا  |